منی که قرار است مراحل مشخصی از زندگیم رو به ورطه فراموشی بسپارم بعد خودم رو ازهر آنچه دوست ندارم کنار بکشم تا بتونم خودم رو آزادتر و راحت تر حس کنم اما زندگی پشت سر ما این عادت بد رو داره که اغلب از سایه بیرون می ایدو بما شکایت و ما رو به دادگاه می کشونه، این قانون حافظه مازو خیستی ! سرم رو از یکی از پنجره های دالانم بیرون می آورم غمگینانه ...طناب داری....حماقت های دی.... خواهی سوخت؟! پ.ن:با این حال ،وقتی تو خیابونا هستم ،از مردم می ترسم ....شما نمی ترسین؟ (شهرنوش پارسی پور) " بعضی وقت ها فکر می کنم هیچ چیز معنی ندارد در سیاره ای که میلیون ها سال است با شتاب به سوی فراموشی می رود ما در میان غم زاده می شویم ،بزرگ می شویم ، تلاش و تقلا می کنیم، بیمار میشویم، رنج میبریم ، سبب رنج دیگران می شویم ، گریه و مویه می کنیم ، می میریم ، دیگران هم می میرند و موجودات دیگری بدنیا می آیند تا این کمدی بی معنی را ازسر بگیرند." ایا زندگی ما چیزی جز یک سلسله زوزه های بی معنی در بیابانی از ستارگان بی اعتنا نبود؟ چقدر شبیه خوابگرد ها شده ایم ما همیشه ژاپنی ها رو با مقوله هایی مثل سامورایی ها یا گل آرایی ویا مراسم چایی ژاپنی می شناسیم و سریع تو ذهنمون اینها بیادمون میاد. هایکو شعر ژاپنی ست . ماساواکاشیکی از هوکو بعنوان قالب شعری مستقلی استفاده می کرد و اسم آن را به هایکو تغییر داد. ژاپنی ها هایکو را در یک خط عمودی و سه بخش و پنج و هفت هجایی می نویسند ولی در بسیاری از زبان های دیگه در ۳خط نوشته می شه شعر ما شعر معناگراست اما در ژاپن اینطور نیست و طبیعت براشون خیلی اهمیت داره و بیشتر خصوصیات تصویری دارند ویژگی ها: -یک هایکو نباید بیش از ۱۷ هجا داشته باشه -هر کدام از خطوط آن از لحاظ معنایی مستقل از ده خط دیگر باشه -کلمات بدقت انتخاب شود و نداشتن کلمات حشو زاید ، بهمراه رعایت ایجاز برای سرودن هایکو لازم نیست ذهنمون رو به تکنیک های شعری و آرایه های ادبی مشغول کنیم، باید به محیطی که در آن هستیم بیشتر دقت کنیم ،ببینیم ، ببوییم و لمس کنیم همونطور که نامه یا وبلاگ می نویسیم هایکو بسراییمو، احساساتمون را به شعر تبدیل کنیم با یک زاویه دید جدید . البته هر شعر که به اندازه آن کوتاه باشه هایکو نیست. کتابی هست بعنوان صد شعر از صد شاعر ژاپنی (فوجیو آرابو سادابی) که از محبوب ترین شعرهای هایکو به فارسی ترجمه شده هست توسط علیرضا سعادت. چند شعر هایکو: با چشمانی با اشک نشسته در امتداد شب تا آن زمان که روشنایی صبح از راه برسد آه اگر می دانستی چقدر بیهوده است و دراز این شب
-اینجا صدها سنگ و سنگ حصاری کهنه ساخته بر حریم خانه قدیمی و چه بسیارند درختان سرخس روییده در اطرافش خاطرات دور من اما فراوان ترند فراوانتر. به اینجا هم سری بزنید www.divarajori.blogfa.com http://haikuphoto.persianblog.ir/rss.xml چهره ام را دیدند و اندوهگینم خواندند
پس شما کجا بودید؟ سینه ام را دیدند و تهمت عشق بر آن آویختند پس شما کجا بودید چشمانم را دیدند و پنداشتند پس شما کجا بودید شعرم را دیدند و بارها خواندند ولی اینبار هیچ درنیافتند و باز هم خواندند و باز هم هیچ نخواهند یافت که اینان هیچگاه بر قاصدک سو گند نخورده اند شما آمدید شعرم خواندید و تپش زندگی را در آن دریافتید پس به دنبالم بیایید که هیچگاه نتوانیدم جست که دیگر محتاج شمایان نیستم و انگاه که بر غرور من عناد می ورزیدید دیگر شعر هایم معنی نخواهد داشت حال من کجایم؟ در میان الفاظ سترگ در میان تازیانه در لابلای شاخه های اشک؟ یا در میان نور یاس و بوی ماه؟ هرگز نخواهید فهمید هرگز که من از پی گمنامیم و شما در پی مرگم و شما را خواهم دید که بر جسد خاک نفرین خواهید انباشت و سنگ لعنت خواهید کوفت شعرم را خواهید کشت و قلبم را خواهید سوزاند ولی شما را هیچگاه راهی به دلم نبود و نخواهد بود که من در درونم تنهایم و تنها کسری مرد با دخترش کنار دریاچه قدم میزد ناگهان دختر به دریاچه اشاره کرد و گفت: "مادر اونجا رو ببین خورشید داره غرق میشه ،انگار کمک می خواد؟ مرد گفت : پسرم ! من پدر تو هستم نه مادرت! دختر گفت: ولی مادر من دختر تو هستم ، چرا بمن میگویی پسرم! مرد گفت:پسرم ! درسته که مادرت را خیلی دوست داشتی، ولی باید این را قبول کنی که اون مرده و من پدرت هستم نه مادرت! دختر گفت: مادر! برادرم تو را که خیلی خیلی دوست داشت مرده ، من دخترتم! مرد با دخترش کنار دریاچه قدم می زد . خورشید در آب فرو رفته بود. سروش رستگار پس نامت را شوهر دادم به شبی که گیسهای سیاهش سپیدش را روی انگشتانم تکان می تاراند حسودی کردم خدایا مرا ببخش به جز مرگ و پولهای چسب زخم خورده از تو چیزی نمی فهمیدم شاعر گمنام پ.ن:یک هفته ای مسافرت بودم.حال وروحیاتم خیلی عوض شد. می ترسیم
ازاین فراز و نشیبب همیشگی گرفتاریهای دنیا ،آدم های دوست نما و دروغ..... با خودت می گویی:دست هایت را باز کن و چشمهایت را ببند، زندگی را در آغوش بکش و مزه مزه کن عمیق باش در عمیق ترین لایه های زندگی، آدم ها را می بینی در حال غرق شدن ،خاکستر شدن.و.... به روحت مجال دیدن زشتی ها پلیدی ها وزیبایی ها را بده، تصمیم به رها کردن می گیری و بعد روحت درب و داغان است ،احساس خفگی به تو دست می دهد ،در این ازدحام. پاره پاره. حوصله ای برایت باقی نمی ماند ،احساس می کنی از بین یخ های ذوب شده رها می شوی، انگار دوست داری در این خلسه وحشتناک باقی بمانی، میگویی: پنجره ها را به دوش بگیر و راهی شو تو باید مقاوم باشی و از مسکن روحت استفاده کنی به هر کسی اعتماد مکن آیا می شود روحت را لخت کنی و روبروی پنجره هایی که بینندگان زیادی دارد بگذاری؟! با اولین قدم بسوی ر.....با ضربه ای به پشت دستانم می فهمانید که این خیال معمولی ست، خیالی شبیه کابوس. مسکن و آسپرینی می خواهم. دلم می خواست عادت نکنیم به تکرار همیشگی پلشتی ها ،به تاریخ،به تزویر. دنیامان آنقدر کثیف نبود که چشم چشم را نمی دید.دلم می خواست همه اینها را روی هم بالا بیاوریم. و این من مزاحم آنقدر فکر می کند که سرش درد می گیرد و ساکت نمی ماند. آیا روحم را بگیرم و با خود ببرم مثل تو دوست عزیز کنار خود نگه دارم!؟ پ.ن۱: تو هم از آن آدم بی عار و متولی که پرده هایت را بخرد و گوشه ی انباری بگذارد ناراحت و مایوس نشو! بالاخره یک نفر پیدا می شود که در تک آن پرده خیره می شود و در عالم خیال بر دست های تو بوسه می زند(یغما گلرویی) پ.ن۲:بنظر نمی اومد شخصیتی تا بدین حد...... داشته باشی !دوست ندارم بار دیگه به این اینجا بیای! پ.ن۳:گفتی دیگه به سکوتت ادامه نمیدی اما حالا حذف کردی وبلاگت رو! عمرم در من ریشه های ضعیفی داشت کوچه ها را خانه به خانه نکن زنی با دوچرخه به رنگ پریده ترین قسمت آسمان پا می زد در بی توجهی نجیبی که در من وا داده بود آسمان پا می زد شانه های افتاده ام را برداشتی و به موهایت زدی تا روی خالکوبی اسب های شهر های بنا کرده را می تاخت تن تمام رختها را که بند انداختی به یک فاصله از مبلهایی که جای نشستنت را بین خود نگه داشته بودند شیب پله ها به سمت تو بازوهایم را نرم تر لمس کرد چشم هایت سبز شد به اندازه لطیفه هایی که از تنت می آمد و موهایت پشت لبهایم روییدن گرفت اسبهای سیاه به سمتهای مجاور گریختند پ.ن:این شعر رو چهار سال پیش جایی خوندم ومتاسفانه اسم شاعر رو یادم نمی اد. از دریچه شب های قدر لبریزم ولی گشودن زنجیر پای من با توست همراه با عطر توبه تو این شب ها بیاد سال گذشته می افتم به اون خواسته ها نمازها و قرآن....... اما همه چیز وارونه شد! و زمینه ای شد که با اشتباهی باورهامو از دست بدم دوست داشتنی هامو ومتفاوت به همه اینها رفتم به راهی دور و بی امید تو چشمهام ای کاش خدا آدمها بیشتر از ظرفیتشون امتحان نکنه تو می دونستی چه چیزی برای من خوبه ......من فکر کی کردم با من قهری اما حالا با گذشت زمان و نشون دادن خیلی چیزا فهمیدم که.... ممنون به خاطر این آرامش ناجی من و من مثل همیشه به مهربانی تو چشم دوختم داری خورشید می شوی برایم تا ضد آفتاب بزنم صورتم را تو هم جوهر نمک بپاش زخم های پاک ناشدنی تنم را در این عصر مرداد و شهریور و تو آنقدر روشن کننده می کشی برای خودت که ناپدید می شوی برایم. -چیزی نداشتیم برای گفتن سکوت داشت بین ما حرف می زد ابتدا گفتی واقعیتش باید جدا شد حالا هم که می گویی : واقعیتش نمی توانم بدون تو باشم می گویم من: بهتر نبود به جای من به واقعیت بپیوندی!؟ شاعر:نامعلوم سر مردن ندارم اما اگر بکشندم می دانم زندگی را در قلب شما ادامه خواهم داد در سطری از شعری آراگون خواهم نشست شعری که از زیبای آینده می گوید در کبوتر سفید پیکاسو و ترانه"پل رابسون"* جا خوش خواهم کرد و زیباتر از همه این ها لبخند پیروزی خواهم بود بر لبان کارگری از بندر مارسی روز اعتصاب ناظم حکمت *پل رابسون:شاعر.هنر پیشه.آواز خوان وسیاه پوست وکمونیست آمریکایی پ.ن۱: خروجی این دانشگاه با خداست پ.ن۲:اینجا خیلی دور است آنقدر دور که وقتی کسی می پرسد :کجا؟ می توانی بند کفش هایت را یک دور بیشتر دور پاهایت بپیچی و بگویی شهر پ.ن۳:سکوت دسته گلی بود میان حنجره من.










![]()










![]()


نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت
10:44 توسط الیناز| |
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت
10:41 توسط الیناز| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت
10:57 توسط الیناز| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت
14:41 توسط الیناز| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت
7:8 توسط الیناز| |
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت
11:25 توسط الیناز| |
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت
11:50 توسط الیناز| |
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت
10:26 توسط الیناز| |
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت
12:59 توسط الیناز| |
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت
9:37 توسط الیناز| |
نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت
10:36 توسط الیناز| |

